جدیدنا فهمیدم که چقد آدم ضعیفی هستم. فکر میکردم قویام ولی هرچی بیشتر میگذره میبینم که نه..
دست منو که میگیره دست مادرشم میگیره که مساوات رعایت بشه
ولی کاری که برا اونا انجام میده برا من سختشه انجام بده. چرا؟ چون ۳۰ ساله با اونا زندگی کرده
:)
جالبه!
تقصیر خودمه که خصوصیترین مسائلم بهت میگم.. که اینجوری قضاوتم کنی و به خودت اجازه بدی سرم داد بزنی یا دست روم بلند کنی..
مامانی که درکت نکنه واقعا تحملش سخته..
همینجوری بیخودی دلم گرفته..
دلم یکیو میخواد که بشینم باهاش حرف بزنم
از دغدغههام خبر داشته باشه
بدونه چی میخوام
بدونه چی میخوام بگم
حال و هوامو بشناسه
یکی مثل یه خواهر.....
یه خواهر...
جون بکن تو تنهاییت.. اینجوری ساده خم نشو.. به دلت میارزی تو.. بیشتر از اینا کم نشو..
(سیاوش قمیشی-تنها)
درحالی اینو گوش میدم که همسر ماشینش خراب شده اومدم دنبالش
نمیدونم چرا حرف زدن از خواستههام انقد برام سخته
+ادامه دار
+ آدمی که الان میبینی، حاصلِ سالها زندگی و قرار گرفتن تو شرایطِ مختلفه
وقتی میخوای یه آدمی رو قضاوت کنی، باید اینم در نظر بگیری که اگه همون شرایط رو خودت تجربه میکردی، تصمیم بهتری میگرفتی..؟!
+ آدما عوض میشن.. مثلِ عوض شدنِ فصلهای سال
+ بازم حرف دارم ولی کلمه پیدا نمیکنم :)
کنترل خشم.. سخت ترین کار دنیا :)
وقتی آدما تفاوت بقیه با خودشون رو درک نمیکنن خیلی دردآوره..
خصوصا وقتی اون شخص همسرت باشه..
من هیچوقت تو زندگیم زیاده خواه نبودم. کمال گرا بودم و هستم ولی زیاده خواه نه! همیشه دلم خواسته حتی با کمترین امکانات، بهترین محتوا رو داشته باشم تو زندگیم. ولی هیچوقت تو کَتَم نرفته که شما یه چیزی داشته باشی و خرجش نکنی، خصوصا برا خانوادهت و از اون مهمتر برا شخصِ اولِ زندگیت!
شب یلدامون با خنده گذشت.. ولی تهِ تهاش بغض بود :)
من همیشه دخترِ اولِ فامیل بودم. ویژگی خاصم این بود که آروم و بی حاشیه زندگی کردم با وجودِ اینکه بسیاااااار بسیاااااار برام حاشیه درست شده از طرف بابا و خاتوادهش، ولی با این حال به آرامش و متانت معروف بودم. خصوصا طرف مامانم خیلی قبولم دارن. برا همینم بعد ازدواجم همه چشم دوختن به اینکه من با کی ازدواج کردم و چجوری برام خرج میکنن
نمیدونم چرا ولی حرفام یهویی ته کشید
دیگه نمیخوام فعلا چیزی بگم :)
...
یه لحظههایی رو اصلا نباید یادت بره. باید قاب کنی بذاری یه گوشه ذهنت. این لحظهها واست میشه انگیزه
کاش میشد یه فیلم یا یه عکس از اینجور لحظهها بگیری تا به موقع نگاهشون کنی. ولی نمیشه..
حالا که نمیشه، با جزئیاتِ ریز بنویس تا یادت بمونه
کلی فکر و احساسات مختلف تو ذهنم هست ولی هیچکدوم در قالبِ کلمات جا نمیشن و نمیتونم بیانشون کنم یا بنویسم!
اینجور وقتا دلم میخواد یا یکی رو بزنم یا فریاد بکشم یا یه چیزی رو بشکونم
حس میکنم یه حشره تو مغزم هست که قلقلکم میده :/