114

یاد بچگیام افتادم

توو اون زیرزمین که مستاجر بودیم، من از ۶ سالگی تا کلاس پنجم رو اونجا زندگی کردم. خونمون یه پذیرایی داشت و یه آشپزخونه و یه اتاقِ خیلی کوچولو و دراز

ظهر که میشد مامان و بابا میخوابیدن. من میموندم و خودم :)

پامیشدم با خودم بازی میکردم. خودمو آرایش میکردم، لباسامو از کمد میریختم بیرون و فروشنده‌بازی میکردم، کتاب داستان میخوندم یا معلم بازی میکردم با عروسکام... درسته تنها بودم ولی لذت میبردم :) هیچوقت دلم یه همبازی نخواسته... اون وقتا خیلی به مامان التماس میکردم که یه بچه بیارن ولی دلیلش همبازی داشتن نبود؛ میخواستم بزرگش کنم :)) از اینکه یه موجودِ کوچولوتر از خودمو تر و خشک کنم و مراقبش باشم خییییییلی برام لذت بخش بود.. برا همینم میرفتم خونه همسایه، پسر کوچولوشو که اسمش ارمان بود میاوردم خونمون بهش غذا میدادم :))) یا میرفتم خونشون ازش مواظبت میکردم. 

یادمه یه بار مهمون داشتن مامانش زنگ زد خونمون گفت بیا آرمانو نگه دار :) من اون موقع کلاس پنجم بودم... و چقدرررر حال دلم خوب بود اون روزا... هنوزم بوی خونه آرمان‌اینا و شیرخشکش تو بینی‌م هست...


حالا... کلافه و سردرگم از درس... درحالی که نیم ساعت تو اتاقم پیاده روی کردم و تو سرم زدم و هرچی دعا بلد بودم خوندم، از اتاق رفتم بیرون. دیدم مامان و بابا هرکدوم یه گوشه دراز کشیدن خوابیدن. یک آن رفتم به بچگیام .... و اون خاله‌بازی‌های تنهایی :) دوباره برگشتم اتاقم و نشستم پشت میزم که معلم بازی کنم :)))

113

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

112

شروعِ سوگندِ ۴۰ روزه...


یا الله... به حق خانم زینب(س) دستمو ول نکن... سیاهیای دلمو از بین ببر..‌ ممنون از مهربونی و رحمتِ بی‌کرانت، که همیشه و هرجا از اعماق قلبم احساسش میکنم... شُکر بابت همه چیز‌.. حتی چیزایی که بهم ندادی و نخواستی داشته باشم..

111

خب اینم از زندگیِ مثلا متاهلی :)))

خانواده همسر رفتن تهران و من اومدم پیشش 

دیشب اومدیم خونه‌شون.. خوش گذشت :) صبح ۱۰ونیم بیدار شدیم.. صبونه خوردیم.. همسر کلی باهام حرف زد.. یه سوگندی خوردم که از فردا شروع میشه .. تا ۴۰ روز باید روزی ۱۴ ساعت درس بخونم :) خدا به داد برسه.. ولی هرطور شده باید این ۴۰ روزو انجام بدم، قسم خوردم الکی که نیست !

ساعت ۶ همسر رفت بیرون و من موندم خونه.. درس خوندم و اینا.. تا ۸ونیم همسر اومد خونه..

الانم تو حیاط وایسادم منتظرم بیاد بریم خونه ما

110

بهت میگن معمولی..؟؟

بهت برخورد؟؟؟

بهت برخورد که شوهرت رفته پیش خانوادش گفته من یه دختر معمولی گرفتم؟؟؟

میخوای معمولی نباشی؟؟؟

خب معمولی نباش عزیزم 

به همه ثابت کن که همون دختر معمولی چه کارایی نمیتونه بکنه!!

یه اتفاقی رو رقم بزن که تا چندین و چند سال سر زبونا باشه

ولی...

ولی حیف...

حیف که تو فقط بلدی حرف بزنی ... 

تئوری زندگیت خوبه ها ... به عملیش که میرسه تر میزنی عشقم :)

109

دیشب همسر دو تا جمله بهم گفت.. از اون جمله‌هایی که تا چند دقیقه میرم تو کما و فقط یه جا زل میزنم، بعد بی‌اختیار اشک میریزم.. نمیخوام بگم چی گفت که بعدها اومدم اینجا یادم نمونه و ازش کینه به دل نگیرم..


+ بعضیا چطور میتونن انقدر انرژی و حال خوب به بقیه منتقل کنن؟؟ خیلی دلم میخواد این مدلی باشم

+ دیروز رفته بودیم همسر مریض ببینه، بعد آقاهه به منم گفت "خانم دکتر" ...... محو شدم یعنی... یه جورایی هم بدم اومد هم خوشم اومد :) انشاالله دکتر راستکی بشم بعد ذوق کنم از اینکه دکتر صدام کنن ...

+ اقا من لاغرم! خب همینه که هست :) خوشت میاد بیاد، نمیادم مجبوری خوشت بیاد... والا !

+ من یه دخترِ ساده‌ام که هنوز یاد نگرفتم برای رابطه جنسی شما رو خوب تحریک کنم! خب بازم همینه که هست :) چون من افتخار میکنم به پاکیِ ذاتم.. ذاتم رو پاک نگه داشتم و خودم رو رها نکردم ... والا !

+ پیج این دکترِ زنجانیِ تپلو رو دیدم حالم خوب شد.. انشاالله حالش خوب باشه با اینکه نه من اونو میشناسم نه اون منو :)))


یه ذره‌ بعدتر نوشت: آقا دیدی چقد قشنگ هیچ اشاره‌ای به اون دوتا جمله نکردم؟ :دی

108

آقا با خودتون حرف بزنید! خیلی حال‌خوب‌کن هست :)

107

وقتی صبح ساعت ۶ بیدار میشی میری برا خونتون بربری تازه میخری ، از سرکوچه ما رد میشی و حتی به فکرتم نمیرسه که خونه ما هم بیاری،... منم وقتی میام خونه شما یادم میره پاشم به مامان و خواهرت کمک کنم! بالاخره هرچیزی حساب و کتابی داره :)

آره... مامان و بابای منم اگه پسر داشتن صبح میرفتن براشون بربریِ تازه میخرید ... که ندارن و بربریِ تازه نمیخورن! از کسی هم انتظار ندارن بره براشون بخره(حتی از دامادشون!).. ولی مامانِ تو که دختر داره تو خونه :) براش ظرفاشو بشوره و کاراشو بکنه. دیگه عروس پانمیشه کار کنه! و انتظارم نداشته باشن

حالا... اگه تو نقشِ پسر رو برا مامان و بابای من بازی میکردی، منم مثلِ دخترِ مامانت کاراشو میکردم و کمک حالش بودم :)

دنیا اینجوریه دیگه... از هر دستی بدی از همون دستم میگیری... بله....

106

گاهی باید بخاطر دیدن یک لحظه لبخند مادر و پدر خودتو به آب و اتیش بزنی.. اون لحظه لبخندشون به همه دنیا می‌ارزه.. 

من تا حالا اون لبخندو رو لب مامان و بابام نیاوردم...........

105

اخم نکن احمق... اخم نکن...

بغض نداشته باش.. مگه چیشده؟؟؟؟ چیشده که اینجوری بغض گلوتو گرفته....

امشب اخرین شب سال ۹۸عه..

البته الان وارد سال ۹۹ شدیم ولی هنوز سال تحویل نشده..

امسال بخاطر کرونا دید و بازدید نداریم خداروشکر.. خوشحالم از این بابت..

خب.. بیا باهم چن تا از اتفاقات خوب امروزو بنویس تا این بغض اخرشبی رو بشوره ببره... هرچند با وجود خرناسه ها و خروپف همسر بی احساس نمیشه...



نمیتونم آقا نمیتونم.. اح